خانه را بهت فرا گرفته. پسرخالهام که همیشه شاگرد اول بوده در درس حساب تجدید آورده. با قاطعیت میگفت اشتباه شده. اعتراض نوشت و داد به دفتر مدرسه. هفته بعد که با اعتماد به نفس برای گرفتن نمره به مدرسه مراجعه کرد مدیرشان به او گفته بود آمدهای اینجا چه کار؟ نمرهات بررسی شد. 9 نشده بودی که. نمره واقعیات 8 بود. حالا از وقتی آمده خانه مدامای میل میفرستد این طرف آن طرف که این چه وضع نمره دادن است.
پسرخاله خواستار [...] امتحانات است (علامت [... ] را خودمان گذاشتیم سوءتفاهم نشود) مادربزرگ زیرچشمی او را میپایید. به شوهرخالهام میگوید: چرا سکوت کردهای وقتی این بچه دارد هرچه فراش و ناظم است زیر سوال میبرد؟ پدرم میگوید: آخر چه کسی باور میکند این بچه شاگرد اول نشود چه برسد به اینکه تجدید هم بیاورد. مادربزرگ میگوید: مگر به باور کردن است؟ یک روز کسی اختراع تلفن و تلویزیون را هم باور نمیکرد. مادرم میگوید: تلویزیون هم فکر بدی نیستها. اگر شبکه خصوصی داشتیم آن جا اعتراضمان را به گوش در و همسایه میرساندیم.
مادربزرگ میگوید: همین دیگر. همهاش دنبال اغتشاش هستید. با مظلومنمایی به جایی نمیرسید. واقعیت را باید پذیرفت. همسرم میپرسد: اگر واقعیت همه حقیقت نباشد چه؟ مادربزرگ میگوید: فلسفه بافیات را بگذار برای وقتی که قاتل ندا آقا سلطان پیدا شد. میدانی که احمدینژاد دستور داده ضاربانش پیدا شوند؟ از لحظه گفتن این خبر همه اعضای خانواده هریک در سوراخی پنهان شده یا از خانه زدهاند بیرون. سوت و کور است خانه. حالا در این هاگیر واگیر عمه جان ما هم دارد میآید از شهرستان. عمه ما هم شاید در این غائله نقش داشته باشد. دستگیرش نکنند خوب است. دست به اعتراف عمه جان خوب است. اگر فردا دیدید عمه من مسبب همه چیز بود شوکه نشوید. مادربزرگ دارد میآید و من باید صحنه را خالی کنم. خداحافظ
نوشته شده توسط حسین خانه زر در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت
اول تبریک به رئیس جمهور عزیزی که از ملت ایران رای اعتماد گرفت که سیاست و دیانت و شایستگی اش را ابتدا شعار داد و سپس ثابت کرد .
جناب آقای مهندس موسوی ریاستتان بر جمهور ایران مبارک .
دوم ؛ خیلی وقته که داریم توی پیام نور میخندیم،توی این ایران میخندیم به همه چیز میخندیم به خودمون مشکلاتمون کمبودهامون دیگه بسه وقتشه که نه گریه کنیم بلکه یه کاری بکنیم . شنیدم توی جهنم اول اون مظلومی که ساکت نشسته توی آتیش میندازن بعد ظالمرو. البته اینم از همونایی شنیدم که الان اگه بگن ماست سفیده شک میکنم.
سوم ؛ آقای احمدی نژاد رئیس حکومت دیکتاتوری به اصطلاح اسلامی [...] باید بدونه پیروان جنبش سبز ایران این دوره حکومت کودتاییش را تا آنجا که بتوانند برایش سخت خواهند کرد.
پی نوشت:
علامت […] برای کسایی که روزنامه میخونن خیلی آشناس، گاهی به دلیل وجود آزادی در حد مطلق تو ایران !!! مجبوریم خود سانسوری کنیم. باور کنین فقط یک جمله رو سانسور کردم.
نوشته شده توسط سیما محمد بیگی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت
گویند که « ملت کار را تمام کرد » و " طوق " ریاست را از سر تکرار بر گردن کسی انداخت که شاید در چهار سال دوم " صدارتش " بتواند شعارهای « پوچش » را جامه عمل بپوشاند، به خیال خامش عدالت بگستراند و گره از کار مستضعفان و محرومان بگشاید و خانه های فساد را منحل کند و دست «چپاولگران» و غارتگران را از بیت المال حکومتی قطع نماید و مقاوم و ایستا ، حیله ها و نیرنگهای زورگویان عرصۀ بین الملل را به خویش بازگرداند و همچنان «ساده زیست » بماند و به "فساد و فحشا" ی باند «هاشمی و ناطق و خاتمی» گرفتار نیاید!
نتوانم که حیرتم را از ریاست دوباره اش پنهان کنم و شگفتا که پیروزی اش انگشت به دهان می برد و سرنوشت همه را به تعجب و حیرت مبدل کرده است.
آخر چرا چنین شد؟
آیا رای «شیخ مهدی کروبی» که کثیری از نخبگان و روشنفکران و زجردیده گان و هزینه داده گان را پشت خود داشت فقط 300 هزار تاست؟!
آیا موج سبز« میر حسین» که میلیون ها نفر را در سراسر کشور به "میهمانی" 22 خرداد رسانده بود چنین سرانجامی داشت؟!
آیا مرد تدبیر، آقای عقلانیت و سمبل متانت - محسن رضایی- که همگان را به خشوع و تحسین واداشته بود، چنین رأیی شایسته بود؟
و چرا دموکراسی و "رأی اکثریت" باید به تحکیم اقلیت و تثبیت اقتدار گرایی منجر شود؟
و چگونه است که «حضور شیرین» مردم به جای حاکمان، " کام مردم" را تلخ کند؟
و به قول شیخ : "جشنواره 22 خرداد به سوگواره تبدیل شود"، تا حتی کسی " نای" مرثیه خواندن بر آن نداشته باشد.
تا دیروز عوام فریبی را پوشیدن لباس نارنجی رفتگران، ادبیات زشت و کودکانه، سوار شدن بر «موج» احساسات مردمی و توزیع سیب زمینی میان فقرا برای خریدن رأیشان ترجمه می کردیم، اما امروزعوام فریبی همان توهین به «شعور ملت» است.
امروز از دموکراسی فقط " مرده ریگی" باقی مانده است که دیگر حتی بزرگانی چون "شیخ و سید" هم توان زنده کردن و دمیدن روح بر این « تابوت» را ندارند.
امروز تولد دوباره انحصار طلبی را باید به « سوگ» بنشنیم و برای شعور ملت « اشک» بریزیم که این گونه عوام فریبان آن را به « سخره» گرفتند و چنان موذیانه به "ریش ملت " خندیدند و به خویش افتخار کردند که در بازی انتخابات این شعور و شور را به « ملعبه ای» گرفته اند.
اقتدارگرایان امروز چنان " سیرکی" بر پا کرده اند که حتی خود نیز از عظمتش به شگفت آمده اند ومدام "دیالوگی" را از حیرت تکرار می کنند که : " مگر ممکن است؟!..."
اتفاقی چنان عجیب رخ داده است که طنز محافل و مجالس شده است، ولی به هر حال همه ما باید در برابر زیرکی و ذکاوت اینان سر به سجده « تواضع » نهیم و ببالیم به هموطنانی چنین باهوش!
" میر حسین " را هیزم انتخابات کردند تا تنور سرد و بی روحش را گرم کند، همان میر حسینی که سالها بود که هرچه التماس و اصرار و ابرام را برای کاندیداتوری انکار می کرد و حضور را " مطرود " می دانست ، ولی این بازیگران حرفه ای ، " آماتوریسم " میر حسین را یادآور شدند و درس سیاستمداری به او آموختند و او را به مهره ای " کاملا سوخته " بدل کردند.
مردمی را که سال های سال بود صندوق رای را « لمس» نکرده بودند و حکومت را شایسته غضب و قهر خویشتن میدانستند را با انواع ترفند ها به پای حوزه ها کشاندند و از آنان رای « ستاندند » و رأیشان را نخواندند و در دل خویش ایشان را « بازیچه » نامیدند.
طنز روزگار چنان تلخ و غم آلود است که هیچکس را یارای "تبسم و لبخند " نیست!
فقط کافی است به چهره ی ملت بنگری تا افسردگی و سرخوردگی را در " سیما" یشان ببینی.
" شیخ مهدی " را که هنوز که هنوز است خود را به "حق" و درستی شایسته قبای ریاست در چهارسال پیش می داند را چنان تحقیر کردند و بر سر جایش نشاندند که دیگر حتی جرأت نکند شعار پیشروانه و « آوانگارد » سر دهد و به او فهماندند که بار آخرت باشد که مخالفان و منتقدانی چون کرباسچی و سروش و مهاجرانی و کدیور و باقی و عبدی و قوچانی و... را به حول و پیرامون خود جمع می کنی و « سنگری» برایشان می شوی. به او فهماندند که حتی اگر یار غار خمینی هم باشی تو را به "طلحه و زبیر" زمان تبدیل می کنیم و نه "سلمان و ابوذر".
وا اسفا و وا مصیبتا که ما در کجای جهان زندگی می کنیم و با چه مردمانی؟ آیا همچنان باید به ایرانی بودن و هویت خویش ببالیم؟ آیا باید به هموطنی با « مشتی» دروغگو و نیرنگ باز و اهل دغل و حیله افتخار کنیم؟
آیا کشوری که ادعای اخلاق و صداقت و « دیانتش » گوش فلک را به درد آورده است باید این چنین ناجوانمردانه و رذیلانه و هتاکانه منتقدان و مردمانش را « خوار» کند و شعورشان را به بازی بگیرد؟!
آیا حاکمیتی که خود را « برترین» در جهان می داند ، چنین رفتاری با مردمانش سزاوار است؟!
آیا نباید ایالات متحده را ستایش کنیم که رقابت نفس گیر هیلاری و اوباما و مک کین را چنین دوستانه و زیبا با صداقت خویش به رفاقت تبدیل کرد؟
خودکامگی و تمامیت خواهی امروز دوباره به مسند قدرت " لم" می دهد و ما مردمکان عروسک نما همچنان برای اینان هورا می کشیم و به استقبال شان می رویم و شعار و صلوات نثارشان می کنیم.
وای بر ما....
نوشته شده توسط محمد باقری در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت
همه چی از یاد آدم میره الا یادش که همیشه یادش
دل بده تا پته دلم واست رو کنم
همیشه این دلم به اون دلم میگه دکی ،همیشه تو این دنیایه هیچکی به هیچکی این یکی دستت باید اون یکی دستت رو بگیره و گرنه خلاصی خلاص
سلام ، خداحافظ...!!
چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بلکه باز شود این در گم شده بر دیوار
من حسینم ، خانه زرم خودمو میبینم خودمو میشنوم خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه بابامه سلاماش همه عشقاش همه درداش ، تنهاییاش
وقتی هم نبودم مال شما...
اگه دوست داری با من ببین یا بزار با تو ببینم
با من بگو یا بزار با تو بگم سلامامون و عشقامون و دردامون و تنهاییامون
حرمت نگه دار دلم ، گلم که این اشک خون بهایه عمر رفته من است
رنج ما قوی تر از مشروب ، میخونه افسونه، من نمیبخشمد اگه جایه پات بی جایه پام جایی حک بشه و بمونه
انگار سایه ام افتاده رو ماه

یهو وسوسه شدم برم تو ناممکن
من میخواستم برگردم به کودکی
من چند سالمه..؟؟
یه روزی 7 سالم بود، یه روزی هنوز به دنیا نیومده بودم ،یه روزی 20 سالم بود، یه روزی ام 47 سالم میشه
من میخوام برگردم پشت سوال
ما چرا میبینیم ما چرا میفهمیم ما چرا می پرسیم...؟؟؟؟
کار کردن یه چیزو خوشبختی یه چیز دیگه است...
خوشبختی زمانیه که قلبت بهتر از چشمات میبینه
من سردم مثل موریی که زیر بارون داره با بو راه خونش رو می جویه
تو هستی پیچ اضافه آوردم نمیدونم مال بود بود یا مال نبود
آری گلم ، دلم ورق بزن مرا ، اینجایم بر تلی از خاکستر
میزی برایه کار ،کاری برایه تخت
تختی برایه خواب، خوابی برایه جان
جانی برایه مرگ ،مرگی برایه یاد
یادی برایه سنگ،این بود زندگی...!!؟؟

گاهی حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ میکند..!!!!
گز میکنم خیابانهایه چشم بسته از برف را ،می نگرم به مردمی که حدودا می خرند و حدودا می فروشند در بازار بورس چشمها و پیشانی ها و بخاری که از پیشانی ام بلند میشود حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...!!

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگیه دوباره میترسم!!
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم!!
عشق را دوست دارم ولی از زنها میترسم!!
من سلام را دوست دارم ولی از زبان خودم میترسم...
من روز و شب را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
می ترسم پس هستم...!!
تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کم
آوردی حیرونم کنی نه والا
مات پریشونم کنی نه بلا
مگه من حیرونت نبودم...؟؟!!؟؟؟
من یاد گرفتم که چجوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم و دعاش کنم که عظمتتو جلال
امشبم گذشت و کسی ما رو نکشت
منم عشق سیاهم سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته ته هایه خوابم یه صدایه آشنایی چه خوش می خوند
" آی نازی ای عشق بی عاشق من "
کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم
کاش ....
کاش......
این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است...!!!
نوشته شده توسط حسین خانه زر در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 16:51 موضوع تفریحی | لینک ثابت

اگر وسعت دید ما به اندازه لیوان بود آیا واقعیت را می دیدیم؟
نوشته شده توسط حمید بیات در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 2:25 موضوع | لینک ثابت
از زمان مناظره احمدی نژاد و موسوی من احساس می کنم که بسیار متحول شدم و دیشب خواب دیدم که یه نور قرمزی اومد تو خوابم و این وظیفه رو بر دوش من از طرف نمیدونم کی اینا محکم گذاشت که همگی شماها رو هم ارشاد کنم .
من هم از شما می خوام که ادامه مطلب رو بخونید و بی برو برگرد متحول بشید .
نوشته شده توسط محمود سیدعلیان در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت
I been sitting in the darkness
But the sunlight's creeping in
Now the ice is slowly melting
In my soul and in my skin
All the good times my friend
Are coming around again
We got a damn good reason
To put your troubles aside
And all your winter sorrows hang them out to dry
Throw it away
Gotta throw it away
All the colorful days my friend
Are coming around again
نوشته شده توسط حمید بیات در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت
کيهان: شيخ اصلاحات باز هم تِر زد!
::
کروبي: احمدي نژاد با گُنده گوزيهاي خود بزرگترين خدمت را به اسراييل کرد.
::
صفار هرندي: ميرحسين بايد به ما بگويد با 400 ـ 500 ميليارد دلار دوران جنگ مشغول کدام خيانت بوده است؟
::
صدا و سيما: کروبي هنگام فحش دادن به طرفداران موسوي خناق گرفت.
::
کرباسچي: ميرحسين بايد تکليفش را روشن کند که ميخواهد در کدام حوض زيرآبي برود.
::
ميرحسين: عقل فردي نميتواند جاي خرد جمعي را بگيرد. مخصوصاً عقل بعضي از افراد کم عقل.
::
شريعتمداري: زهرا رهنورد اگر راست ميگويد عکسهاي قبل از انقلابش را بدهد من ببينم.
::
احمدي نژاد: دست مافيا را قطع کردم که اينطور به جلز ولز افتادهاند.
::
رضايي: من نگفتم احمدي نژاد کشور را به لبه پرتگاه برده. بلکه گفتم صاف انداخته به داخل پرتگاه.
::
سروش: آن به که حرف دهنت را بسنجي ترياکي غارنشين!
::
دولتآبادي: سروش 30 سال به ريش روشنفکران اين مملکت خنديده!
::
ايران: خاتمي از پوست خربزه هم نميگذرد.
::
اعتماد: ريدمان رسمي احمدي نژاد به اقتصاد ايران.
::
جوان: کسي با شال سبز تا حالا نتوانسته مملکت بسازد.
::
اعتماد نو: امروز کروبي هم مشارکت را لوله کرد و هم به خدمت رايحه خوش خدمت رسيد.
::
قوچاني: کروبي تکبر ندارد. اگر کسي به حرفش گوش نداد، او به حرفشان گوش ميدهد.
::
سعيدلو: دور سوم سفرهاي استاني به کوري چشم دشمنان آغاز ميشود.
::
مايلي کهن: آدم در مترو بميرد زودتر به بهشت واصل خواهد شد.
::
محسن هاشمي: فوتبال ما اسهال گرفته است.
::
علي آبادي: کسي را پيدا نميکنم که به اندازه احمدي نژاد خوشفکرتر باشد.
::
مهرعليزاده: تا من بودم کسي ازين غلطها نميکرد.
::
انصار حزب الله: دلمان براي گفتمان و کوفتمان تنگ شده است.
::
ديوان محاسبات: هر غلطي ميکنيد، بکنيد. شکر اضافي ممنوع!
:: ::
:: ::
يک ماه بعد، رييس جمهور منتخب و مردمي:
مردم ما در اين انتخابات نشان دادند که بهترين مردم دنيا، بهترين تماشاگران و خلاصه با اخلاقترين آدمهاي روي زمين هستند.
منبع: ابن محمود
نوشته شده توسط حمید بیات در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت
امروز روز آخر است ، امشب قرار است بزرگترین بازیکن تاریخ کشور چکمه - ایتالیا - پائولو مالدینی، کفش هایش را بیاویزد . همان که در مستطیل سبز فوتبال یکه تازی می کرد، همان که کسی نیست که دوستش نداشته باشد، همان که تمام جذابیت ها را همزمان داشت . جدای از چهره جذابش که دلربایی می کند و با وجود چهل سال سن به جوانهای بیست ساله می ماند ، شخصیت دوست داشتنی و کاریزما و اخلاق فوق العاده و همچنین تعصب بی نظیرش روی لباس قرمز و مشکی (روسونری) آث میلان او را به ماندگار ترین چهرۀ تاریخ فوتبال بدل کرده است.
کاپیتان پائولو مالدینی- که صفت کاپیتان را هیچ کس همچون او برازنده نیست- از سال 1986 (بیست و سه سال پیش) و در حالی که فقط 17 سال داشت خود را به عنوان بازیکنی بزرگ در تیم رویایی میلان به دنیای فوتبال معرفی کرد.
از همان شروع خود را چنان مطرح کرد که گویی قرار است ستاره ای تابناک در آسمان فوتبال معرفی شود که همان هم شد.
انقدر درخشید که در 20 سالگی مارادونا او را " دیوار چین " لقب داد ، میشل پلاتینی او را ستاره ای نامید که آینده از آن اوست ، زیکو در ستایشش او را " پسرک چشم عسلی با تواناییهای فرا زمینی " نام نهاد و اینها فقط گوشه ای است از تمجیدهایی که از " پسر زیبای ایتالیا " شد.
مالدینی فقط 23 سال داشت که برای اولین بار در تیم منتخب قرن قرار گرفت و این مهم شاید نزدیک به ده ها بار تکرار شد به طوری که امروز همه باور دارند که او بهترین مدافع تاریخ فوتبال است .
مالدینی رکورد دار بازی در جام جهانی است ولی جام جهانی هرگز برایش خوش یمن نبود . در سال 90 یاران «مارادونا» ، درسال 94 « به به تو» و « روماریو» ، درسال 98 « زیدان» و « دسایلی» و در سال 2002«آن یونگ هوان» و « گاس هیدینک» او را از بوسیدن جام محروم کردند و در سالی که ایتالیا قهرمان شده بود او دیگر با تیم ملی وداع کرده بود و افتخار بوسیدن جام از آن کاناوارو شد.
ولی هیچ کس به مانند او نتوانسته قهرمان اروپا شود ، او هم با نسل باره سی و فان باستن قهرمان شده هم با اینزاگی و آلبرتینی و هم با کاکا و پیرلو .
انقدر در فوتبال ماندگار شد که همبازیانش همچون « ریکارد» و « گولیت» مربی شدند ولی او همچنان در بازیگری می درخشید و طنز روزگار آنجاست که « آنچلوتی» که زمانی در کنار و شاید در سایه اش بازی می کرد امروز مربی اش است.
بدون تردید سالها و شاید قرنها باید بگذرد که چپ پایی چون او متولد شود . کسی که شاید اگر مدافع نبود امروز نامش بلند تر و والاتر از« مارادونا» و « کرایف» و « بکن باوئر» بود.
مالدینی امروز چهل ساله است ولی امروز هم همچنان در اوج است به گونه ای که گذشتن از سدی محکم چون او رویای دست نیافتنی خیلی هاست.
البته مالدینی فقط یک مدافع نبود، گل بی نظیرش به دانمارک و دروازبان رویایی اش پیتر اشمایکل در سال 1991 که بعد از گذر از سه بازیکن به ثمر رساند و یا " لایی" به یاد ماندنی اش به روماریو در فینال جام جهانی 94 و یا دریبل های سر پا و متوالی اش به زین الدین زیدان در سالهای نه چندان دور فراموش نشدنی است.
پسرک چشم عسلی فوتبال ایتالیا کفش هایش را آویخت ولی کسی نیست که بتواند تا سالهای سال هنرنمایی های این -ابر ستاره فوتبال- را از یاد ببرد.
نوشته شده توسط محمد باقری در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی...
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
فهرست اصلی
نویسندگان
حمید بیات
محمود سیدعلیان
زینب کریمی
هلیا محبی فرد
محمد باقری
سیما محمد بیگی
حسین خانه زر
شهاب عقبایی
بهنام مومنی
آرشیو موضوعی
دوستان
سایت رسمی دانشگاه پیام نور
انجمن علمی (سعید کلانتری و ...)
تو PNU هيچ چيزغيرممكن نيست حتي..!
مهندسي كامپيوتر پيام نور تهران
حامیان فناوری اطلاعات پیام نور
سایت استاد عسکرزاده
حامیان فناوری اطلاعات پیام نور
دفتر برنامه ریزی پیام نور تهران
مهندسان
هاتف
امید مبهم ( وبلاگ ادبی و فرهنگی)
نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
طراح قالب
POWERED BY
..:: کجا دنبالت بگردم ::..
...:: رضایا و ؟؟؟ ::...