تبليغاتX
تو پیام نور هم میشه خندید!!!

 

یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

 

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد : “آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد !” آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد .

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و …

می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد .

 

 

یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!



It's time to play the game...
Time to play the game! Ha ha

It's all about the game and how you play it.
All about control and if you can take it.
All about your debt and if you can pay it.
It's all about pain and who's gonna make it.

I am the game, you don't wanna play me.
I am control, no way you can change me.
I am heavy debt, no way you can pay me.
I am the pain and I know you can't take me.

Look over your shoulder, ready to run.
Like a good little bitch, from a smoking gun.
I am the game and I make the rules.
So move on out here and die like a fool.
Try to figure out what my moods gonna be.
Come on over sucker, why don't you ask me?
Don't you forget that the price you can pay
Cause I am the game and I want to play....

It's time to play the game........hahaha
Time to play the game!

It's all about the game and how you play it.
It's all about control and if you can take it.
It's all about your debt and if you can pay it.
It's all about pain and who's gonna make it.

I am the game, you don't wanna play me.
I am control, there's no way you can change me.
I am your debt, and you know you can't pay me.
I am your pain and I know you can't take me.

Play the game
Your gonna be the same
Your gonna change your name
Your gonna die in flames

Ha ha

Time to play the game!
It's time to play the game...
It's time to play the game...
It's time to play the game...
Time to play the game! Ha ha

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:31 توسط حسین خانه زر |


سر یه سری قضایا و به خاطر مهربان بازی های بعضی ها دلم خیلی پر شده. دلم میخواد حرف بزنم ولی دیگه بهتره کلا حرف نزنم.


خوش گذشت...
خداحافظ


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:8 توسط حمید بیات |

به تست زیر جواب بدهید و خود قضاوت کنید، حد اکثر ده درصد خطا وجود دارد، بهتر است خود را فریب ندهید!!!


1- اول از هر چیز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستونی یا ردیفی (زیر هم) بر روی كاغذ بنویسید.

2- سپس در جلوی ردیف (ستون) 1 و 2 هر عددی را كه مایلید بنویسید.

3- حال در جلوی ردیف 3 و ردیف 7 نام شخصی را از جنس مخالف بنویسید.

**** قرار نشد به ادامه مطلب نگاه كنید! تقلب ممنوع !! ****

4- نام اشخاصی را كه می شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا فامیل) در جلوی ردیفهای 4، 5 و 6 بنویسید.

5- در ردیفهای 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنیوسید (در جلوی هر ردیف نام یك ترانه)

و حالا كلید رمز گشایی این بازی:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:48 توسط حسین خانه زر |

یر این طاق کبود، یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود.

اون اسیر یه قفس، شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت
چشمش افتاد به قفس، دل اون بدجوری سوخت.

زود پرید روی درخت، تو قفس سرک کشید
تو چشمه مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ، شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا، تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالا ها، سوار ابرها بشیم

یدفه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش، روی گونش جاری شد

شاپرک دلش شکست وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی کرد، نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک، ذره ای کم نمیذاشت

تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید
آسمون سرخ آبی شد، سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ، مرد و موندگار نشد
چشماشو روهم گذاشت، خوابید و بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو، به دست خدا سپرد
نگاهش به آسموووون، تا که دق کردش و مرد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 9:2 توسط حسین خانه زر |


امروز سر ظهر رفته بودم يه شرکتي .
از حدود بيست نفري که اونجا بودند من روزه دار نديدم. جالبيش اين بود که تعارفم بهم زدند.

ياد حرفهاي يکي از علماي تهران افتادم. توي همين ايام ماه رمضان گفته بود: که مردم ما خيلي خوب اند.
خيلي پاک اند.
خيلي راحت ميتونند يواشکي آب و غذا بخورند. بعد تظاهر کنند که روزه اند.
......................................................................................................................


پي نوشت: رسول الله(ص) با اصحابش داشتتند از يه بياباني رد ميشدند که به لاشه يه سگ ميرسند. هر کدام از اصحاب يه چيزي ميگند.
چه سگ زشتي... چه بوي تعفني ميده... چقدر لاغر بوده...
ولي  پيامبر(ص)وقتي سگ را مي بينند، ميفرمايند: چه دندان هاي سفيدي دارد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:57 توسط حمید بیات |


دينـــگ دِنــــگ
داداشمه!
گوشي آيفن را بر ميدارم .
دکمه اش را فشار ميدم.
: "خرابه. باز نميشه. مگه کليد نداري. "

چند دقيقه بعد...
دينـــگ دِنــــگ
بابامه!
دوباره گوشي آيفن را بر ميدارم 
: "بله"
:" باز کن"
دکمه اش را فشار ميدم.
: "باز نميشه. مگه کليد نداريد. "

دوباره چند دقيقه بعد...
دينـــگ دِنــــگ
" مامان! خاله اينا اومدن"
گوشي آيفن را بر ميدارم 
دکمه اش را فشار ميدم.
: "اِه !!!! باز شد "
مامانم: " باز شد؟ ببين خدا چقدر دوستش داره"
: " نه بابا! خدا منو دوست داره"

داداشم به خاطر اينکه درد من را درک ميکنه، گرفتن اين نکته ظريف براش راحت تر و سريع تره و میزنه زير خنده.

 

پي نوشت : به قول آلبرت انيشتين : تنها دوراه براي زيستن در زندگي خود داري ،اول اينکه هيچ معجزه اي را باور نکني، وديگر اينکه همه چيز را معجزه بداني.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:53 توسط حمید بیات |

 

 من باور دارم ... که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست. و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

 

 من باور دارم ... که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.

 

من باور دارم ... که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.

 

من باور دارم ...که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

 

من باور دارم ... که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

 

من باور دارم ... که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

 

من باور دارم ... که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.

 

من باور دارم ... که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

 

 من باور دارم ... که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.

 

من باور دارم ... که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.

 

من باور دارم ... که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.

 

من باور دارم ... که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.

 

من باور دارم ... که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.

 

من باور دارم ... که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.

 

من باور دارم ... که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

 

من باور دارم ... که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.

 

من باور دارم ... که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

 

من باور دارم ... که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.

 

من باور دارم ... که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

 

من باور دارم ... که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

 

شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:19 توسط حسین خانه زر |

 

بازم بگید کار نیست

بازم بگید بیکاری بیداد میکنه

بازم بگید اینا همه تقصیر اونیه که رنگ پرچمش قهوه ایه است و برایه ما هیچ کاری نمی کنه

تصویر متعلق به تبلیغ برایه انجام کار در یک خوابگاه دانشجویی دخترانه است

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 19:6 توسط حسین خانه زر |


مرحوم اشراقى از وعّاظ نامى و ملاى قم بود. مى گفت : براى سخنرانى به مجلسى مى رفتم ، دنبال موضوع سخن بودم كه صف الاغهايى كه شن و ماسه مى بردند نظر مرا به خود جلب كرد. الاغ جلويى ايستاد و بقيه هم ايستادند. خركچى شروع به زدن الاغ آخرى كرد. من گفتم : های عمو! اين خرِ آخرى تقصيرى ندارد. اشكال ، از خرِ اوّلى است . اوّلى را حركت بده ، بقيه حركت مى كنند.
موضوع سخنرانى را پيدا كردم . رفتم بالاى منبر. گفتم : يك سرى از فسادهاى طبقه پائين زير سر جلويى هاست .
اگر پدر و مادر خوب باشند، فرزندان خوب مى شوند.
اگر معلّم خوب باشد، شاگرد خوب مى شود.
اگر كدخدا خوب باشد، اهالى ده خوب مى شوند. و اگر...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 18:1 توسط حمید بیات |

 

 به چه چیز مهر ورزیدن مشکل بنیادی انسان است .  و اگر ما راه حل آن را بیابیم  ـ  که به هر لایقی عشق بورزیم ـ  در می یابیم که حقیقت وجود ما این گونه عشق ورزیدن را دوست دارد، و هیچ عشق متفاوتی ، پایدارنخواهد بود 

 بی شک  کتاب " نامه های عاشقانه یک پیامبر"  که مجموع نامه های رد و بدل شده بین جبران خلیل جبران و ماری هسکل است کتابی غیر قابل انکار و فوق العاده است . شاید حتی بشه گفت که بی نظیر ترین کتابی باشه که تا به حال خوندم ، هر وقت این کتاب رو می خونم احساس قشنگی نسبت  به زندگی و دنیا پیدا می کنم  ...  ماری و خلیل دو انسان عاشق بودند که پس از سالها دوستی در آخر به هم نرسیدند یا به قول دکتر شریعتی :  " باز همون سنت همیشگی تاریخ ،که دو عاشق هیچگاه به هم نمی رسند "  ، بعد ها ماری در کمال بی میلی با فلورنس مینی ازدواج می کنه و خلیل با باربارا یانگ . که در طول این مدت هم در عین وفاداری به اصول خانواده و وفاداری بازهم به نامه می نوشتند اما پراکنده و کم تعداد تر از گذشته ... عمق احساس خلیل و مادام هسکل گاهی اونقدر زیاده که موقع مرور نامه هاش هر کسی تحت تاثیر قرار می گیرد و    "... که مبادا بشکند این ظرف بی تاب ، دلم   .... "

 "  فکر می کنم هرگز واژه های عاشقانه ای را که گفته ام، یا واژه های بسیاری که جرات نکردم بر زبان بیاورم، باور نکرده باشی ، شیوه عشق ورزیدن من به تو این گونه پیچیده است ! اکنون می فهمم چقدر رنج کشیده ای ، و چه چیز هایی در دور نگه داشتن دیر زمان ما از هم نقش بازی کرده اند. چند لحظه، باور کردم که احساسی  که می رود هرگز بر نمی گردد .  سپس پرسیدم مگر روح ما منطق دارد ؟  هیچ پاسخ آنی ای نشنیدم، اما اندکی بعد، رویای یک کوه در برابرم پدیدارشد. و دریافتم گناه از قلب من نیست، که از آن کوه است . به خاطر همه آن چیزی که کوشیده ام نابود کنم ، و به خاطر دردی که بر تو فرود آورده ام، مرا ببخش، خلیل دلبندم ، گویی که برای تو نمی نویسم، که با تو می نویسم .  و بدین گونه ، روزگار آرام تر است ، چون تو همیشه در کنار منی ." ( از کتاب خاطرات ماری)    

 عشق عشق از وجود خود آگاه است. یک انگیزش آفریننده است ، هدفی دیگر- فراتر از سرشار شدن از غیر خود - ندارد.  انسان در تمام نقص های خود کامل است. باید  بپذیرم، اگر چنین بنماید که کسی در مسیری مشخص ، بسیار آهسته حرکت می کند، به دلیل آن است که تنها امکان پیشروی او در آن راه همین است. و همین درعشق نیز روی می دهد.      

 عادت کرده ام از دیدن کسانی که کارم را می ستایند لذت ببرم اما اینک غمگینم چرا که هر ستایشی کارهای انجام نشده را به یادم میاورد ... دیشب به خودم گفتم شروع یک گیاه در زمستان از تابستان نمیاید بلکه از بهار می رسد . گیاه به روزهای رفته نمی اندیشد به روزهایی می اندیشد که در پیش است . اکنون که گیاهان به روزهایی که می آید یقین دارند چرا ما انسانها باور نکنیم که روزی خواهیم توانست به آنچه می خواهیم برسیم .

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:39 توسط محمود سیدعلیان |